قصاب
با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما
کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ??
سوسیس و یه ران گوشت بدین".?? دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود
سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت
و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
ادامه مطلب ...
یه
روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می
زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و
جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می
کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!...
ادامه مطلب ...
لئوناردو
داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را
به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم
گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای
آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در
چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از
چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود....
ادامه مطلب ...
چند
دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند
و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق
شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده
بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در
حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از
دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های
متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی
همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت،
استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...
ادامه مطلب ...
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک،
در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای
برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد
فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی
که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو
تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک
جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
ادامه مطلب ...
یک
مشاور میمیرد و در آن دنیا در صفی که هزاران نفر جلوی او بودند برای
محاسبه اعمالش میایستد. اندکی نگذشته بود که فرشته محاسب میز خود را ترک
میکند و صف طولانی را طی کرده و به سمت مشاور میآید و به گرمی به او
سلام کرده و احترام میگذارد. فرشته، مشاور را به اول صف برده و او را بر
روی مبل راحتی کنار میزش مینشاند...
ادامه مطلب ...
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما
به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که
منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار
و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
روزی
مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه
بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و...
ادامه مطلب ...

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد ....
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش
با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به
هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه
یک تله موش خریده است .. . . »!
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان
داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب
خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من
ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای
موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی
که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد
بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت....
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی
که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار
ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
تاجری
پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز
تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی
رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد.
به جای
اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در
آن به چشم میخورد، فروشندگان وارد و خارج میشدند، مردم در گوشهای گفتگو
میکردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام
خوراکیها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان
ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان
مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ
وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که
گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد:
مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز
اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد
. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و...
ادامه مطلب ...

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت.
وقتی
شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که
برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به
یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و
مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا
جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق
مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته .
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و...

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....
ادامه مطلب ...

روزی
حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من
وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست
؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم
به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !
فردای آن روز موسی
به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم
کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می
گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با
هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و
می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا
کرد در پارچه ای پیچید و...
ادامه مطلب ...

پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام
مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا
حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که
دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار
هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار
میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده
است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"...
ادامه مطلب ...

زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچهای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...

خانمی
طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه
گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟
طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به
صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم
برگشت . طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در
قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و
رفت .
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .
ادامه مطلب ...

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما
در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس
میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال
مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در
رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه
نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
ادامه مطلب ...

ادیسون
در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و
درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود
هزینه می کرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در
همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع
دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی
آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها
است!
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
ادامه مطلب ...

پسر
بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش
آورد. پسر بچه پرسید: (( یک بستنی میوه ای چند است؟ )) پیشخدمت پاسخ داد :
(( 50 سنت )) . پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد
پرسید : (( یک بستنی ساده چند است ؟ ))
در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : لطفأ یک بستنی ساده...
ادامه مطلب ...

شرلوک
هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری
زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می
بینی؟...

یه
زوج ?? ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که
یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو
یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه
زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم
از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب
جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی
دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:....

درِ
مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و
دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت :
آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس
میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :...
ادامه مطلب ...
روستایی
بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد
از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب
اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را
نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد
شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت? معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد
سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و
شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند
تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند.
ادامه مطلب ...
ارسال کننده : حامد، م

آورده
اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد
پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی
مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و
فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی
میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از
خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..
ادامه مطلب ...
ارسال کننده : حامد، م

درباره
کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان
هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال
پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به
ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر
10000 قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند
و....
ادامه مطلب ...
ارسال کننده : حامد، م

پسر
کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه
رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار
متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
ادامه مطلب ...

سال
ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می
کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند
هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در
خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی
خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟....
ادامه مطلب ..
|
|